۱۲ شهریور ۱۴۰۵
داستان من و گربههام خیلی طولانی و پر از غم و شادیه کم کم اینجا مینویسمشون شاید که مرهمی بشه روی این زخم کهنه و عمیق قصهی من از سه بچه گربه شروع میشه نبات، نیان و تیتی
۷ تیر ۱۴۰۵
روز حمام 🥰
۸ تیر ۱۴۰۵
بندانگشتی!
۱۷ تیر ۱۴۰۵
واای، جای گازای کوچولوشو ببینید!🥰 با چه ذوقی میخوره... فکر کنم حسابی گرمش بود! 🐢💚
۶ مرداد ۱۴۰۵
همه چیز از همین کوچولوی دوستداشتنی شروع شد... روزی که پیداش کردم، هیچوقت فکر نمیکردم قراره اینقدر جای خودش رو توی قلبم باز کنه.💖
این کوچولو صاحب قلب منه. ❤️🐾
۷ مرداد ۱۴۰۵
وقتی با خودت میگی: «آخیش، بالاخره خوابید...» ولی یه ربع بعد با صدای تلویزیون از خواب میپری و با چنین صحنهای روبرو میشی !😹📺